تبليغاتX
تورامن چشم در راهم
 عــــــــــــــــــــــــــــــــــشــــــــــــــــــــــــــــــــــــق

دلم می خواست کبوتری بودم تا بر بام خانه ی تو اشیانه میساختم  وترا هر روز صبح که میخواستی از خانه بیرون روی بدرقه میکردم .دلم میخواست ماهی حوض خانه ات بودم تا هر صبح که برای وضو گرفتن بر سر حوض میای تورا نظاره کنم . ودر اخر دوست داشتم که نسیمی بودم تا  صبحگاهان موهای تورا نوازش می کردم .واین است عــــــــــــــــــــــــــــــــــشــــــــــــــــــــــــــــــــــــق

 

 


+ نوشته شده توسط ميترا در یکشنبه بیستم فروردین 1385 و ساعت 9:59 |

یک چند به کودکی به استاد شدیم           یکچند ز استادی خود شاد شدیم

   پایان سخن شنو که ما را چه رسید            از خاک برامدیم و بر باد شدیم

 بنویس با چشمان خیس
بنویس با چشمان خیس  
                                            غم يک مرد

دیشب یکی از روزهای بد و غم آلود زندگی من بود..خیلی احساس تنهایی می کردم.. شاید اگه عاشق نبودم هیچوقت

نمی تونستم تحمل کنم. کلی سر نماز گریه کردم و دعا کردم که خدا مشکلات مارو برطرف کنه مخصوصا مشکلات عشقمو.

وقتی حتی یک درصد احتمال میدم که به عشقم نرسم دیوونه می شم آخه میدونید من حاضرم جونمو برای

عشقم بدم. اینو می دونم که اگه ما به هم نرسیم من کم کم از بین میرم . البته شاید فکر کنید که چیزی پیش اومده

که من اینارو می گم نه ولی بدون اون من هیچم.

چه روزایی رو مجسم می کنم. عاشقونه با هم ازدواج میکنیم و زندگی خوبی خواهیم داشت.

همیشه حامی هم هستیم و تو خوشی ها و ناراحتی ها باهم سهیم خواهیم بود

                                        دعای يک عاشق

خداوندا امشب می خوام با دلی پر درد در حالی که پشیمان از گناهان گذشته هستم و با دلی

که همینک هیچ گناهی در آن نیست و توبه کرده به درگاهت دعا کنم التماس کنم تمنا کنم .

 

خدایا تو این روزایی که از بهترین روزای توه و می گن دعاها مستجاب می شن بهت التماس

می کنم که به منو عشقم صبر زیادی بدی که بتونیم مشکلات رو از پیش برداریم .

ای خالق مهربان و ای تواناترین اینک این انسان خطاکار دستشو به طرف تو عاجزانه دراز کرده

و از تو می خواد عشقشو بیشتر از قبل بهش نزدیک کن .

ای خدای یکتا می دانم که صدای این بنده بی ارزش را می شنوی تو خود می دانی که من بی عشق

تمام می شوم پس راضی مباش به نابودی من. من بی پری خود می میرم.

ایمان مرا زیاد کن و مرا در راه سختی که در پیش دارم یاری ده.

به من یاد ده تا بتوانم فردی مفید باشم آزار به کس نرسانم

هنگام مرگ سربار کسی نباشم و با دلی عاری از گناه و سبکبال بمیرم

آمین یا رباالعالمین

 

ای پری من تو را عاشقانه دوست می دارم. تو را که صدایت عاشقانه ترین صداست دستهایت نوازشگر روح

رنجدیده من و سخنانت مرا از خود بیخود می کند.

عاشقانه تو را می پرستم و دوست می دارم.

روزی روزگاری در یک دنیای پهناور دخترکی بود که از زندگی خسته و نا امید بود.دخترک مثل هميشه تو خودش گم شده بود نمی دونست که به فردا دل ببنده یا دلش رو خوش کنه به پشت شیشه پشت شیشه واسه اون خاطره بود روزهای رفته رو نقاشی می کرد روزهایی که یک نفر رو در ذهن و رویاهایش داشت کسی را در اون رویاها داشت که هرگز به چشم ندیده بود ولی روزهایی که  مرده بود ولی فردا نمی ذاشت اونجا بمونه فکر فردا ، نمی ذاشت از عشق بخونه گوشهای کر ، چشمهای کور هیچی رو معنی نمی کرد بجز این واژه ی غمگین واژه ی سرد عبور  که دخترک بره با خورشید یکی شه بره آسمونی شه تا بشه از جنس نور نه به جاده دل می بست نه به اون شهرهای دور رفت و رفت تا که رسید به آسمون رفت و رفت بالاتر از رنگین کمون آدمها کوچیک شدن تو چشم آون رفت رسید ... خورشید و دید دل نبست دوباره و بار سفر بست که بره واسه همیشه ، بره از این آشیون دیگه راضی نمی شد به پشت شیشه اش دیگه خورشید هم براش خاطره شد تیشه رو زدش به ریشه اش گفت تا وقتی که تو این قفس اسیرم پیش روم من فقط اینها رو می بینم چهار تا رنگ و دوری این دل من از عشقم و دلتنگیهایم  و این غم و شادی و زور گوئیها من باید برم از اینجا ، من باید دیگه بمیرم


خدا جون حالا که ما رو به خودت عادت دادی ... حالا که ما رو آفریدی ... حالا که تا اینجا با همه گناهان ما و خوبی های خودت با ما راه اومدی ... حالا که اونقدر به حضورت عادت کردیم که وقتی احساس می کنیم یه لحظه پیشمون نیستی اشک تو چشامون جمع میشه ... حالا که شیطان داره در دنیا بیداد می کنه ... با این که می دونم خیلی گناهگارم ... اما ... اما کمکم کن تا رسالتم رو زودتر به سر منزل مقصود برسونم ...
خدا تو به ما بخشندگی یاد دادی ... تو یادمون دادی هر آنچه داریم رو برای دیگران بزاریم ... اگر انسانیتی در ماست از روح و وجود پر عظمت توست ... خدا می دونم گناهکارم ... می دونمممممممممممممممم ... از همه انسان های دنیا گناهکارترم ... اما حالا که برگشتم ... حالا که دارم با التماس خودم رو به درگاهت پرتاب می کنم ... حالا می خوام یک بار دیگه ببخشی ... به همه بندگانت بهترین ها رو ببخش ... خدا جون تو همیشه استاد بودی در شرمنده کردن بنده هات ، می خوام ازت ... خیلی چیزا می خوام ... می خوام همه مریض ها رو شفا بدی بابا تو خدایییییییییی تو بخشنده ایی ... من نیازمندتم و در اوج بی نیازی هم گدایی بیش در درگاهت نیستم ... ببخش ... التماست می کنم ... ببخش

 

راهی طولانی در پیش دارم

به این موزیک دل نشین گوش کن

شب و روزت خوش

در پناه یزدان تندرست، شاد و پیروز زیوی...

 


+ نوشته شده توسط ميترا در یکشنبه بیستم فروردین 1385 و ساعت 9:51 |