هر چــــه كردم نشوم از تو جــــدا بدتـــر شد
از دل مــــا نـرود مـــهـر و وفـــا بدتــــــر شد
مثـــلا خـواسـتــــم ايــــن بــار مـوقـــر باشــم
و به جــــاي تو بگويـــــم كه شما بدتـــــر شـد
اين متـــــانت به دل سنـــگ تو تـــاثير نــكرد
بلكــــه بر عكـــس فقط رابطـــه ها بدتـــر شد
چـــــاره دارو و دوا نيست كه حـــــال بــد من
بـــي تـــو با خـــوردن دارو و دوا بدتــــر شـد
روي فرش دل من جوهري از عشق تو ريخت
آمـــدم پـــاك كــنم عشـــق تـــو را بــدتـر شــد
ملكوت
نردبان شيشه اي انتظارراكه طي كردم به پرستوهارسيدم كه برايم دست تكان مي دادند . مي داني كه مدتهاست فواره هاي نيازم را به سوي تو روان ساخته ام . هر صبح چادر سفيدم را بر سر كرده و در محراب فرشتگان سبزپوشت به نمازمي ايستم تا شايد روزي مرواريدهاي اشكم را در ميان گلهاي ياس ملكوتت جاي دهي .
بهشت
آسمان ابري است . ستاره اي در شب من پيدا نيست . در خلوت خود بهشت را زمزمه مي كنم و اتاقم پر از عطر تو مي شود .
آرامش
وقتي غمهاي عالم به سراغم مي آيند قرآن را مي گشايم . خداوندا خواندن آيه هاي دلنشينت مرا تسكين مي دهد . دلم هيچ وقت شاد نيست ولي حرف زدن با گلهاي باغچه حياطمان و نوشتن حرفهاي دلم ، مرا تسكين مي دهد. خدايا بارها و بارها از تو ياري خواسته ام و راضي ام به رضاي تو...
با تو من بهارم
روزهاي زندگي ، شبهاي دلولپسي ، پروازهاي ناتمام ، ساعتهاي به انتظار نشسته و اميدهاي روشن را دوست دارم . طلوع تو آغاز روز ديگراست . اي شرح تمام خوبيها ، سررشته همه عشقها ، دليل شادابي گلها ، نداي تقديس و ستايش عاشقان در بهاران ، با تو من بهارم .
عشق و مهرباني
تو با دستان باران زده ات وجودم را از عشق و مهرباني لبريز ساختي ، مادرم ، در عمق نگاهت ، آرامشي خفته كه مرا بيدار مي كند .
پناه
پروردگارا ، احساس مي كنم در اين دنياي وانفسا به انتها رسيده ام . گويي زمزمه هاي شبانه ام سودي ندارد . پروردگارا ، به سوي تو پناه مي برم از همه ظلمت ها.
چشم به راهت
چشم به راهت مي نشينم ، شايد از عابري كه روزي از كوچه پس كوچه هاي قلبت عبور كرده ، يادي كني ، شايد از كبوتري كه روزي از لبه پنجره نگاهت دانه اي برچيد ، سراغي بگيري . هنوز سردر گم روزهاي بي توام . منتظرت مي مانم
صدا
ستايش مي كنم مهربانيت را مي دانم كه هيچ گاه اندوهت را به خانه نياوردي . تو با صداي آرامبخش خود اميد را در من زنده مي كني و من براي زنده ماندن اين صدا را چون گردنبندي بر گردن خويش مي آويزم.
اجابت
وقتي در قلبم احساس سنگيني مي كنم ، تو را مي خوانم ، با نام تو سبك مي شوم و به پرواز در مي آيم و در آسما ناوج مي گيرم .
بگذار يك بار ديگر در قلب تو به دنيا بيايم . بگذار يك بار ديگر عاشق بشوم و پا برهنه در آسمان راه بروم . اين هواي دم كرده را كنار بزن! بوسه هاي خاك گرفته را از پستو بيرون بياور! دستي به صداي خسته ام بكش!بگذار يك بار ديگر به تو سلام كنم:
سلام به ساعت شش صبح كه سايه تو از خورشيد مي گذرد و ستاره هاي خواب آلود را بيدار مي كند. سلام به يكايك انگشت هاي تو كه مي توانند نقاشي هاي مغموم مرا از شيشه هاي مه گرفته پاك كنند. سلام به اتوبوسي كه نفسهاي گرم تو را با خود به دوردست مي برد:
بي تو به سفر نخواهم رفت . نگاه تو در هيچ چمداني جا نمي گيرد . بي تو خوابهاي مشوش من تعبير نخواهد شد و كسي ترانه هايم را در چهار راه خاطره زمزمه نخواهد كرد.
بگذار كلمه هاي مرده ام را درون صدفهاي صورتي جاي دهم و آنقدر نگاهت كنم كه گونه هايم به رنگ نارنجها شوند . بگذار قبل از اينكه آخرين سيب بر زمين بيفتد ، نام تو را ياد بگيرم ،
بي تو بيدار نخواهم شد و صورتم را در رودخانه هاي عاشق نخواهم شست . بي تو گيتارها گنگ خواهند ماند و بوته هاي نعناع خشك خواهد شد .
بگذار دهان به دهان خوانده شوم تا به دهان شيرين تو برسم . آنگاه شعر كوتاهي شوم در دفتر يادداشت تو:
دلم خسته شد از بي همزباني
مبـادا طي شود فصل جـواني
بـراي تو، بــراي تو بـمـــانم
بـراي من ، براي من بمـاني