تبليغاتX
تورامن چشم در راهم
تبریک
اااا یادم رفت بگم

راستی روزه مرد . روزه پدر . روزه پسر . روزه هر چی که جنسش مذکره به همه ی پدراو مرداو پسراو هر چی که جنسش مذکر تبریک.

مخصوصا پدر خودم که چند روزیه پیشمون نیستو رفته ماموریت اون دور دوراااا

ولادت حضرت علی ام به همه تبریک

همین بای تا هایی دیگر


+ نوشته شده توسط ميترا در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 و ساعت 18:39 |
کمکککککک
سلام دوستای گل منگولیه من

چطوریدددد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یکی به من کمک کنه با کمبوده مطلب مواجه شدم مخم به هیچ وجه کار نمیکنه

plzzzzzzzzzzzz

 please help meeeee

اون آدم مجهول الهویه هم که معلوم نیست کجاست اومد مارو هوایی کرد و رفت

خیر ببینی آدم آخه این رسمشه میای جوونه مردمو هواییی می کنی میری دیگم پشت سرتو نگاه نمی کنی

آرهههه   آخه این رسمشههههه؟؟؟؟؟؟؟؟

الهی به درد عاشقی گرفتار بشی که اینجوری جوونه مردمو ناکام نزاری بری

من دیگه اصلا دستم به کیبرد نمی رهه اهه اهه اههههه

فغلا تا بد


+ نوشته شده توسط ميترا در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 و ساعت 17:48 |
.........


+ نوشته شده توسط ميترا در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 و ساعت 0:44 |
سلامی دوباره به چسبندگی آدامس
سلام به همه ی دوستای گل منگولیه خودم

(می دونم که رسممونو همیشه به یاد دارید چون چه بخواید چه نخواید ماچ مالی می شید از طرف دیگران ) 

امیدوارم حاله همتون خوبه خوبه خوب باشه

راستش این مدتی که نبودم یه سری مشکلاتی برام پیش اومده بود که دیگه نمی خواستم بیام نت یعنی حوصلشو نداشتم اما دیگه طاقت نیوردم و دوباره دست از پا درازتر برگشتم.

وقتی ام که اومدمو وبلاگمو باز کردم دور از جونه شما ذوق مرگ شدم در حده تیم ملی چون فکر نمی کردم هنوزم کسی به یاده بنده ی  حقیر باشد و برایم نظراتی زیبا و دل انگیز بگذارد (ویرگول) خلاصه که کلی امید به اینترنتم زیاد شد با همت و تلاشو کوشش شما دوستان عزیزو گرامی و گل گلیه خودم.

خدمت شما گلکان عرض کنم که یک مدتیه که یک page به نام ۳۶۰ راه اندازی کردم به این آدرس:

http://360.yahoo.com/profile-nygacuw8crK126TYq15GZeGpnQOcGWorY4gtAJbEpg--?cq=1

همین جوری گفتم که بدونید و اگر نیز شما هم چیزی شبیه آن را دارید به ما بدهید و با کامنت های یکی از یکی زیبا تر دهان دشمن را به خاک مالیم (ویرگول) البته اینطور به نظر می رسه که هدف ۹۰ درصد از اهالیه صفحه های ۳۶۰ همین باشد. این عرض نیز به پایان رسید.

عرض بعدی: در نظرهای پست قبلی یک آدم مجهول الهویه (مذکر یا مونث)با دو شخصیت و با محبت از نوع فراوانش یک نظری داده اند که بنده به شخصه خودم کلی حال کردم این شخص مذکور به اسم شیزوفرنی شدید یا نیما خان(شخصیت دومش) در نظر خود اعلام کرده اند که وبلاگ خودشان فیلتر شده و با وبلاگ بنده حال کرده اند و نیز می خواهند و می توانند که به بنده کمک عطا کنند و مطالبی جهت استفاده در وبلاگ به من ببخشند و من نیز چون بسیار در کمبود مطلب به سر می برم با کمال میل درخواست ایشان را پذیرفته اما هرچه گشتم میل گذاشته شده ی ایشان را پیدا نکردم.

از گمشده ی عزیز تقاضا می شود که اگر این عرض بنده را دیدید سریعا به آدرس های موجود در زیرو روی وبلاگ مراجعه کنید که درخواست شما شدیدا پذیرفته شده.           با تشکر

مطلب بعدی: امروز صبح رفتم کنکور دادم بدون هیچ اضطراب و با نا امیدیه کامل (ویرگول) به این علت که هیچ مطلبی در مورده آزمونی به اسم کنکور نخوانده بودم. تا اینکه وارد کلاس های دانشگاه الزهرا واقع در نزدیکی های ونک (هیچ تبلیغی در کار نمی باشد) شدم و با دیدن اوضاع کلی به خودم امیدوار شدم. حالا به چه دلیل:

۱-نصفی کمتر فراگیران علم در خواب به سر می بردن و یادشون رفته بود که آزمونی به اسم کنکور دارند و تشریفشان را نیاورده بودند و خوابهای موشیه خود را تماشا می کردند.

۲- نصفی کمتر دیگر فراگیران علم (به عبارتی یک چهارم) پس از پاسخ دادن به سولات عمومی دریافتند که دانشگاه رفتن هنوز در حد مخ و درک آنها نمی باشد و خیلی زود است بنابراین تصمیم گرفتند که راهیه خانه شوند و باز برای سال دیگر به خواندن ادامه دهند.

۳-نصفی کمتر دیگر دیگر فراگیران علم که نشسته بودند که سوالات تخصصی را جواب دهند با دیدن سوالات ترجیح دادند که به بررسی نوع رنگ و گچ دیوارها و سقف و یا چُرت های باقیمانده از دیشب بپردازند.

۴-و در آخر نصفی کمتر دیگر دیگر دیگر می مانند که شامل حال افرادی امثال من می شدند که با دیدن اوضاع هچنان بدون اضطراب ولی با امیدواریه خیلی خیلی بیشتر به پاسخ دادن به سوالات مشغول بودند.

خلاصه که یه نور امیدی در این مورد هم تو دلم روشن شده ایشالا که همه ی کنکوری های عزیز موفق باشن .

در نزدیکی های اتمام جلسه ی آزمون به سر می بردیم که بنده دریافتم مخ هنگ کرده در حده رئال مادرید . گشنگی فشار خارق العاده ای به معده بنده ی مذکور وارد می آورد . و چُرت های دیشب نیز به سراغمان آمده و نیز دریافتیم که دیگر درک سوالها با مشکلات به وجود آمده امکان پذیر نمی باشد. و تصمیم به عمل آمد که جلسه را ترک کرده و به خانه برویم (ویرگول) وقتی به حیاط سرسبز دانشگاه قدم گذاردم با صدها جفت چشمانه مدل به مدل اعم از پفی . گود رفته . آبی . سبز . مشکی . قرمز . زرد . آهویی . غورباقه ای . وزغی و ... روبرو شدم که صاحبانه آنها پدر مادر خواهر برادر عمه دایی شوهر و ... فراگیران علم بودند و انتظار می کشیدند. که  به طرز وجیهی به من نگاه می کردند به طوری که کله های چشمانی که جلوی همه قرار داشت از لای  نرده های در به داخل آمده بود. همراه دو دستی که آنها را با گرفتنه میله ها همراهی می کرد . خلاصه که منه بیچاره با کم کردن ۲ کیلو وزن توانستم با موفقیت کامل از در عبور کنم. پس از آن به دلیل بی حالی به پدر گرامی زنگ زدیم که به دنبالمان بیاید و برویم که خودمان حسی نداریم. تا آمدن پدر گرامی یه نیم ساعتی به طول انجامید که در این نیم ساعت شاهد حوادث بسیار بودیم که باعث دلدرد بنده شد از زوره خنده . که یکیش را عرض می کنم :

**مادر و پدری با اتومبیل خود که یک دستگاه پژو پارس نقره ای بود با یک دسته گل و یک دستگاه هندی کم به استقبال فرزند خود آمدند و ضمن دادن دسته گل به فرزند و خسته نباشیدو روبوسی و اینا به فیلم برداری از دختر خود پرداختند. زنی از آن میان در حال رد شدن بود که به محض رسیدن به من گفت : انگار دخترشون از فلان کشور اومده اینام اومدن فرودگاه استقبالش.

و من نیز کلی به حال خود تاسف خوردم که نیم ساعت اونجا وایستاده بودم تا پدر ارجمند در آن ترافیک به بنده ملحق شود.

یه عالمه دیگه حرف دارم و اتفاق افتاده که می خوام بگم اما می دونم تا الانشم خیلی خسته شدید.

از همتون ممنون که به اراجیفم چشم فرا دادید و خواندید و سر درد گرفتی(ویرگول) اما بدونید که اینا اراجیف نبود همه حقیقت بود.

الان شاید نتونم به همه ی شما عزیزان گل سر بزنم اما به تک تکتون حتما سر میزنم منم اراجیف شمارو میخونم

تا بعد با مطالبه بهتر بابای

بوس از راه دور به همتون 


+ نوشته شده توسط ميترا در پنجشنبه ششم تیر 1387 و ساعت 23:54 |